روزگار دو مهندس

دست نوشته هایی از روزگار یک زوج مهندس

روزگار دو مهندس

دست نوشته هایی از روزگار یک زوج مهندس

وبلاگ "روزگار دو مهندس" دربردارنده خاطرات و نظرات یک دختر و پسر مهندس است...

تفکیک جنسیتی
ریز مکالمات
راویان
نشان‌واره
روزگار دو مهندس
👩‍

خاطره نوشت 1

يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۱۸ ب.ظ

نتیجه ی آزمایش خون رو گرفته بودیم و مشاور ژنتیک بعداز کلی گیج شدن از نسبت های پیچیدگی خانودگیمون عددی رو حساب کرد و گفت به احتمال اینقده بچتون منگل میشه و ما اومدیم خونه و لیست مهمونای مراسم رو نوشتیم 😊

 

گفتیم بریم خرید، گفتم اینجوری که من روم نمیشه! یه صیغه محرمیتی چیزی بخونیم بعد بریم، رساله رو باز کردیم ولی باز مطمعن نبودیم، بابا تماس گرفت با دوست روحانیش و اون گفت مگه عقد به این زودی نیست؟ مهریه ای مشخص کنید و زنگ بزنید تلفنی صیغه عقد داعم بخونم 😅

واینگونه بود که ساااادده ترین مراسم عقد در منزل ما با حضور پدرمادر و برادر عروس و مادر داماد و اجازه ی تلفنی از پدر داماد برگزار شد😁

بعد مامانم میگه بدو برو چادر بپوش بیا تو عکس بهتره 😂😄

فاصلمون رو مبل دو نفره و حالت پاهامون که کاملا شدت استرس رو نشون میده 😓 شد سوژه... 

خیلی زود حلقه رو پسندیدیم و خریدیم و چون دیروقت بود بقیه برگشتن خونه و ما رفتیم دفتر بله برون بخریم...

انقدر گرم حرف شدیم که آدرس رو اشتباه رفتیم، بعد من همش ترس داشتم دیر بشه زشت بشه جلو خونواده هامون به همین خاطر یه نفس آب هویج بستنی مو خوردم و گفتم بریم!😅

حالا اینقده هول هولکی شده بود عقدمون هیچکی خبر نداشت جز اقوام درجه یک. یه قانونی هست میگه وقتی نباید همه آشناها رو تو خیابون میبینی! 

طبق همین قانون وقتی دست اندر دست از خیابون عبور میکردیم حس کردم شش جفت چشم فوکوس کردن رومون و ناگهان متوجه دختر عمو ها و زن عموی مادرم شدم...دیگه مونده بودم چیکار کنم رفتم جلو سلام کردم اشاره کردم به امین و گفتم پسر عموم😁😂

و اون شد اولین و آخرین باری که من اون جمع رو تو خیابون دیدم😯😐

ینی بد وضعی شده بود. نه روم میشد جلو اونا بگم پسرعموم بگن با پسر عموش رفته خرید اونم کیییی!!

نه روم میشد جلو امین بگم نامزدم یا شوهرم آخه فقط چند ساعت از محرمیت میگذشت...

خلاصه نفهمیدم چه جوری خدافاظی کردیم و رفتیم خونه و هنوز مامانم درو باز نکرده بود گفتم زود باش بزنگ زنمو توضیح بده که مررردم از خجالت😁😂

 

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۲۳
️ نوشته شده توسط زهرا

نظرات  (۲۱)

خواستم کامنت تبلیغاتی بزارم دیدم این اتفاقایی ک برای شما امروز افتاده رو ما 2 سال نیم پیش داشیتم . یه سر به وبلاگ ما بزنید :

http://kamoziad.blog.ir/
حتما!
البته این خاطره هم مال دو سال و سه ماه پیشه 😅😊
۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۲ مجله ویترینو
ینده که هیچ چیز نفهمیدم و بقیه ها را هم ...
اینقد بد گفتم ینی؟! 😓
۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۵:۲۸ علیرضا امیدیان نسب
خخخخخخ یعنی منم یه روزی این راهو میرم😂😂😂😂😂😂
خوشبخت بشین زهرا خانوم
ان شاالله...
خوشبخت باشید...😊
ممنون
آخی:)خوشبخت شی رفیق:)
ممنون عزیزم 😘
۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۵:۵۹ یا فاطمة الزهراء
ای جان چه خجالتی :دی
زیاااااد 😅
۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۷:۰۰ منتظر اتفاقات خوب
خوشبخت بشید ان شاالله.:)))این خاطره هارو نگهدارید برای روزهای آیندتون.
ممنون
هم چنین شما😅
اتفاقا دارم همین کارو میکنم که یجا ثبت شه
۲۳ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۷ مکاترونیک خودرو
موفق بااشی
ممنووووون
۲۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۷ حامد عبدالهی
ایشالله خوشبخت باشین :)
قدر همدیگه رو بدونین
ممنون
ان شاالله
۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۰:۰۳ دچــ ــــار
 عبود !!
مثل اینکه با نوشتن خاطره استرسش هم زنده شد دوباره :))


خخخخخ!
دیگه استرس ها هم خاطره شده واس ما :؟
سلام
ای جانم،حالا اون اتفاق افتاد،شد یه خاطره ی قشنگ دونفره 😊
ان شاالله سالیان سال در کنار هم شاد و خوشبخت باشید🌹
سلام
آره واقعا خاطره میشه همه ی این روزها هم...
ممنون عزیزم
شما هم خوشبخت و سعادتمند باشی
آخی چه حس مبهمی!
حس خوب با چاشنی خجالت :)
خوشبخت بشید ان شاءالله زهرا خانم :))
بعله :)))
ممنونم نسیم خانومی
۲۸ آبان ۹۵ ، ۱۶:۱۳ خانوم بلوط
خخخخ امان از دست این آشنایان 

ایشالله همیشه شاد و خوشبخت باشین :)
به قول شاعر: امان امااااان!
سلامت باشید :))))))
آخی! ینی آدم تو کار خدا میمونه! تو این لحظه این فک و فامیل کجا بودن آخه؟ :|

الهی که خوشبخت باشین همیشه ^_^
وااای دقیقا :))
ولی خب خاطره ای شد...
ممنونمممم ^__^
الهی..
خوشبخت بشین عزیزم..
ممنون عزیزم ^__^
خاطرهاتون همیشه خوندنیه.
فقط بگین این شکلکارو از کجا آوردین؟ :)))))
ممنون از نگاهتون :)
این پست رو از گوشی گذاشتم...شکلکا هم مال گوشیه
ولی میتونید ازین جا هم شکلک کپی پیست کنید :
http://getemoji.com/

۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۰ سیّد محمّد جعاوله
سلام
لطفا وبلاگ دروغ نوشت رو دنبال بفرمایید
متشکرم.
اخی...چ عقدی....
بله
بهترین عقد بود واسه من :)
۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۱:۴۳ سیّد محمّد جعاوله
سلام
متشکرم.
http://getemoji.com/

ممنون بابت آدرس
خواهش می شود
:) چه عقد جالبی بوده ها:))
😂😂😂تازه خنده دار تر از هرچیز این دیدن زن عمو بود:دی
آره خیلی بامزه بود ماجرای عقدمون...
اون زنمو جون که عالی بود دیگه
هیچ وقت یادمون نمیره😀😁
۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۸ بای پولار
باورم نمی‌شه تو این دوره زمون این طور زوج خجالتی هم باشن!
پس معرفی میکنم بهتون:دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی