روزگار دو مهندس

دست نوشته هایی از روزگار یک زوج مهندس

روزگار دو مهندس

دست نوشته هایی از روزگار یک زوج مهندس

وبلاگ "روزگار دو مهندس" دربردارنده خاطرات و نظرات یک دختر و پسر مهندس است...

تفکیک جنسیتی
ریز مکالمات
  • ۲۴ تیر ۹۶، ۰۶:۰۲ - ماه تی تی
    😄😄😄
حرفای باحال تر
راویان
نشان‌واره
روزگار دو مهندس
👩‍

همسایه

همسایه طبقه پایینمون تمرین آواز داشت، بجز اونجاهایی که تمرن حنجره میکرد و هاهاها، هاهااهاهااهاهااه میخوند، و اونجایی که خواجه امیری میخوند و نمیشد داد زد دوباره دوباره! باهاش کنار اومده بودم :) هرچند دوسال آخر دبیرستانم بود و من کارشناسیم تموم کردم ولی بنده خدا خواننده نشد!

بعد یروز هفت صبح مامانش اومد دم خونمون که من بیماری اعصاب دارم و ال و بل و یه صداهای وحشتناکی از تو خونتون میاد جیر جیر های بلند و دارم دیونه میشم و این حرفا! که فهمیدیم صدای کشیده شدن صندلی کف آشپزخونه موقع صبحونه خوردن رو میگه :))

همسایه های طبقه پایین شهرستانمونم دوتا برادر و یه خواهر بودن که خودشون گروه کنسرت داشتن و دوتا گیتار میزدن یکی میخوند و ما بهره میبردیم :)) حیف زیاد فرصت نشد ازشون بهره ببریم:دی

اومدیم این یکی خونه، همسایه طبقه پایینمون دوتا پسربچه داره، اولی یه ضبط صوت داره که با صدای وحشتناک بلند آهنگ های گوش خراش میذاره و دومی هم تو کار طبل زدن هست و در بی موقع ترین زمان ها تمرین طبل زنیش رو انجام میده. اول دبستان هست و استادش گفته تا یه سال دیگه استاد میشه :))) حیف چند روز پیش ازینجا رفتن اگرنه وقتی استاد میشد باید از ما و اعصاب و حوصلمون برای رسیدنش به هدف تشکر میکرد!


همسایه های جدید هنووووووووز آوازی از خودشون بیرون ندادن ببینم هنرشون چه جوریاست :)))
۱۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۱:۴۷
️️ نوشته شده توسط زهرا

یه اکیپ بودیم، سه نفره، اگه بخوام اسم بذارم باید بگم اکیپ مثبتتتتت ترین دخترای دانشگاه (اَه حالم بد شد :دی) ، به ترتیب رتبه های سه، چهار و پنج کلاس، جزوه بده ها، جزوه بنویس ها، غیبت نکن ترین ها و...


اغلب تحقیق هارو اساتید دو نفره میدادن، این بود که نوبتی یکی از گروه جدا میشد و با کس دیگه ای هم گروه میشد! برای درس فیزیک پزشکی نوبت من بود که جدا بشم، با یکی دیگه از رفقام هم گروه شدم و موضوع تحقیقمون شد " تاثیر امواج موبایل بر مغز ".

توی تحقیقمون به این نتیجه رسیدیم که گرچه امواج موبایل آسیب رسان هستند اما اثباتی بر اینکه باعث تومر مغز یا چیزی شبیه اون بشن نیست...،

و این امواج فقط موقع صحبت کردن با تلفن باعث آسیب هستند و تاثیراتی در ناباروری و افسردگی در آزمایش هایی که روی موش ها انجام شده، بدست اومده...


الان که هم گروهیم به علت تومور مغزی تو بیمارستان بستری هست، فکر میکنم، کاش عمیق تر تحقیق کرده بودیم...!

لطفا، لطفا، لطفا، گوشی های موبایلتون رو توی اتاقی که میخوابید نذارید! دستگاه وای فای رو هرچه بیشتر خاموش نگه دارید و از دیتا کمتر و کمتر استفاده کنید، امواج دیتا رو میتونید از داغون شدن بالای گوشیتون، موقع استفاده طولان مدت، حس کنید!


# توی این شب ها و روزهای مبارک، تو لحظه های سحر و افطار، توی هرلحظه ای که دلتون شکست، همه مریض ها و هم چنین رفیقمو از دعای خیرتون بهرمند کنید...

# امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو...

۱۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۹
️️ نوشته شده توسط زهرا

برنامه دورهمی دیشب یه بنده خدایی رو به عنوان بازیگر دعوت کرده بود که ما اولین بار بود اسمشو میشنیدیم!

به جرأت میتونم بگم که اولین بار بود که با شخصیتی مواجه میشدم که انقدر از «خودش» گفت! منم منم هایی که در ابتدا فکر میکردم که فقط برای من عجیبه؛ اما بعد برنامه، متوجه شدم که تقریبا همه بیننده ها از این موضوع شگفت زده شده اند!

جملات رو ببینید:

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۱
️️ نوشته شده توسط امین


ده دوازده ساله ام بود، با دایی کوچیکه که چهارسالی ازم بزرگتر بود تصمیم گرفتیم یه حرکتی بکنیم و یه تنوعی ایجاد کنیم 😀

تنها سوژه دم دستمون سه تا پسر بچه ( پسردایی، پسرخاله و داداشم) شش هفت ساله عشق قدرت و بزن بزن و کاراته و فن و اینجور چیزا بودن، ماهم دیدیم چه لذتی بالاتر از سرکار گذاشتن این سه تا؟!

یه معجون قدرت درست کردیم 💪 و ادعاکردیم دوتا دایی بزرگترها که قهرمان و مربی کاراته هستن ازین معجون میخورن و دایی کوچیکه که دنباله رو اوناست و یجورایی الگوی پسرها هم بود هم الکی ادای خوردن درآورد و پسرها حسابی تحریک شدن ازین معجون بچشن! 

منم بعنوان آتیش بیار معرکه هی تاکید میکردم معجون بدمزه اس و فقط اونایی که خیلی قوی باشن میتونن ازش بخورند! 😌

این شد که پسرها برای روکم کنی همدیگه و اثبات کُری خونی هاشونم که شده بود حاضر شدن از معجون بچشن 😉

اینکه معجون چی بود؟ باید بگم شربت فلفل قرمزززز 😁

و اینکه قیافشون چه جوری شد؟؟ نمیتونم بگم چون داداش کوچیکه زد زیر گریه و مامان حسااابی دعوامون کرد 😉

پسردایی هم کل طول حال و پذیرایی رو دویید و خودشو به شیر آب رسوند 😁

یادش بخیر چقدر قایمکی خندیدیم!

حتما همه تو بچگی ازین آتیشا سوزوندن!

منکه یه بچه خیییلی مثبت بودم در کنار خییییلی منفی بودن دایی کوچیکه ازین کارا میکردم! شما چی؟ چیکارا میکردید؟


۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۵
️️ نوشته شده توسط زهرا

ساعت 6:40 صبح هس. خیلی خوابم میاد. اما باید سریع یه متن آماده کنم. متنی که قول داده بودم که آخر شب بنویسم؛ اما وقتی دیشب ساعت 11 اومدم، دیدم هرچی ریکوئست میدم، مغزم ریپلای نمیده!!

الان حدودا دو هفته ای میشه که بصورت سه شیفت ینی از حدود 6-7 صبح تا 11-12 شب مشغولم...

و خیلی از مواقع نمیدونسم بین کار، گشنگی و خواب کدومشو باید انتخاب کنم :(

و طنز ماجرا اینجاس که آخر شب ها که دارم از فرط خستگی میمیرم، وقتی به رخت خواب میرم، از فرط فکر، خوابم نمیبره...

همه اینا رو گفتم که به اینجا برسم که:
خانومی! ممنون که این روزا صبوری میکنی!

باقی برای بعد...

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۶:۵۴
️️ نوشته شده توسط امین
شنیدید میگن توبه گرگ مرگه؟
دقیقا بامنه :/
.
.
.
بعد ازون توبه نصوح (درست نوشتم؟) که در ایام غم بار نگارش پایان نامه در سال گذشته کردم و گفتم اگه من اسم ارشدخوندن اوردم تا سر حد مرگ بزنینم، مجددا دووم نیاوردم و ارشدوزارت بهداشت اسم نوشتم :)
.
.
.
هنوزم به امتحان، کلاس، استاد زبون نفهم، و پایان_نامه (استیکر سبز) که فک میکنم قیافم میره توهم ولی خب بهتر از بیکاریه! حالا اگه دری به تخته خورد و قبول شدم یه فکری میکنم دیگه! نه؟!
.
.
.
هفته پیش تا ساعت 12/5 نیمه شب تلفنی دنبال همسر میگشتم، شب قبلش هم تا یازده و نیم، بعد توضیح نمیده و میگه قضیش مفصله تو وبلاگ مینویسم :/
منم خوووووووش خیااااااال، از پست گذاشتن منصرف شدم و تاظهرش هی میپرسیدم پس کی پست میذاری و هی وبلاگ چک میکردم :)))
این جاست که شاعر شعر عنوان رو میخونه :)
.
.
.
الانم بهش گفتم دارم میرم وبلاگ یه پست تخریبی و جنجالی علیه ات بذارم :)))  (دتاثیر انتخابات برمن )
.
.
.
از همین تریبون از مادر عزیزم و دیگر همسرانی که همیشه از کار زیاد شوهرشون ناراحت بودن و مینالیدن و من باهاشون بحث میکرم که چرا نمیذارید به کارش برسه عذر خواهی میکنم و مراتب "غلط کردم" رو به استحضارشون میرسونم :))))


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۵
️️ نوشته شده توسط زهرا


 همونقدر که سرباز میتونی برای یه پسر سخت باشه، برای همسرش هست

و همونقدر که میتونه براش خاطره انگیز و آموزنده باشه، برای همسرش هست!

.

.

.

بلاخره بعداز یک سال و نیم سربازی همسر تموم شد. اعتراف میکنم اولین بار عشق رو در اون سه روزی که تو آموزشی رفته بودی تلو و هیچ تماسی نداشتیم و حتی مطمعن نبودم رفتی یا نه، توی  راهروهای خوابگاه و توی تماس های بی پاسخ و بوق های اشغال حس کردم...!

و بعدهم توی اون یک ماهی که ندیدمت...


.

 در کمال ناباوری خدا دستم رو توی دستت گذاشت...

.

.

سخت بود و شیرین بود و عجیب، حسی که تجربه کردم

قدم به قدم عاشقت شدم...

و درست وقتی وابسته ات شده بودم سرباز شدی تا من تازه بفهمم عشق چیه؟ صبر چیه؟ وابستگی چیه؟

.

.

و دو تا دفتر خریدیم به اندازه شصت شب تنهاییمون، تنهایی تو در پادگان و تنهایی من در خوابگاه، بی شک کتابی به نظیری اون دو نوشته نخواهد شد...

من همه ی تنهایی و عشق و علاقم رو توی کتاب ریختم

و تو همه مردونگی و دوست داشتنت تو...

.

.

عزیز دلم، خوش حالم این بخش زندگیتو در کنارت بودم و با تو لمسش کردم

بی مویی سرت رو، لباس و درجه رو شونه های پهنت رو، و زحمت هایی که برای دانشجوها کشیدی و باقیات و صالحاتی که ازت جا میذاری و ناراحتی هاتو وقتی حس میکردی نیتت کج شده یا همه تلاشتو نکردی، دیدم. و به بزرگی روح و ایمانت بیش از پیش پی بردم...

.

.

امیدوارم خدایی که جوونه عشقت رو توی دلم کاشت، خدایی که سنگ صبور بی قراری های دلم بود، خدایی که دستمو توی دستت گذاشت، توی این سربالایی آخرِ بهم رسیدن هم یاریمون کنه،

.

.

یاحق

.

.

.

*شصت شب: مربوط به دوماه دوره آموزشی در 01 نزاجا

*باقیات و صالحات: مربوط به خدمت همسر در دانشگاه به عنوان دوره سربازی


۲۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۳۷
️️ نوشته شده توسط زهرا