روزگار دو مهندس

دست نوشته هایی از روزگار یک زوج مهندس

روزگار دو مهندس

دست نوشته هایی از روزگار یک زوج مهندس

وبلاگ "روزگار دو مهندس" دربردارنده خاطرات و نظرات یک دختر و پسر مهندس است...

تفکیک جنسیتی
ریز مکالمات
راویان
نشان‌واره
روزگار دو مهندس


ده دوازده ساله ام بود، با دایی کوچیکه که چهارسالی ازم بزرگتر بود تصمیم گرفتیم یه حرکتی بکنیم و یه تنوعی ایجاد کنیم 😀

تنها سوژه دم دستمون سه تا پسر بچه ( پسردایی، پسرخاله و داداشم) شش هفت ساله عشق قدرت و بزن بزن و کاراته و فن و اینجور چیزا بودن، ماهم دیدیم چه لذتی بالاتر از سرکار گذاشتن این سه تا؟!

یه معجون قدرت درست کردیم 💪 و ادعاکردیم دوتا دایی بزرگترها که قهرمان و مربی کاراته هستن ازین معجون میخورن و دایی کوچیکه که دنباله رو اوناست و یجورایی الگوی پسرها هم بود هم الکی ادای خوردن درآورد و پسرها حسابی تحریک شدن ازین معجون بچشن! 

منم بعنوان آتیش بیار معرکه هی تاکید میکردم معجون بدمزه اس و فقط اونایی که خیلی قوی باشن میتونن ازش بخورند! 😌

این شد که پسرها برای روکم کنی همدیگه و اثبات کُری خونی هاشونم که شده بود حاضر شدن از معجون بچشن 😉

اینکه معجون چی بود؟ باید بگم شربت فلفل قرمزززز 😁

و اینکه قیافشون چه جوری شد؟؟ نمیتونم بگم چون داداش کوچیکه زد زیر گریه و مامان حسااابی دعوامون کرد 😉

پسردایی هم کل طول حال و پذیرایی رو دویید و خودشو به شیر آب رسوند 😁

یادش بخیر چقدر قایمکی خندیدیم!

حتما همه تو بچگی ازین آتیشا سوزوندن!

منکه یه بچه خیییلی مثبت بودم در کنار خییییلی منفی بودن دایی کوچیکه ازین کارا میکردم! شما چی؟ چیکارا میکردید؟


۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۵
️️ نوشته شده توسط زهرا

ساعت 6:40 صبح هس. خیلی خوابم میاد. اما باید سریع یه متن آماده کنم. متنی که قول داده بودم که آخر شب بنویسم؛ اما وقتی دیشب ساعت 11 اومدم، دیدم هرچی ریکوئست میدم، مغزم ریپلای نمیده!!

الان حدودا دو هفته ای میشه که بصورت سه شیفت ینی از حدود 6-7 صبح تا 11-12 شب مشغولم...

و خیلی از مواقع نمیدونسم بین کار، گشنگی و خواب کدومشو باید انتخاب کنم :(

و طنز ماجرا اینجاس که آخر شب ها که دارم از فرط خستگی میمیرم، وقتی به رخت خواب میرم، از فرط فکر، خوابم نمیبره...

همه اینا رو گفتم که به اینجا برسم که:
خانومی! ممنون که این روزا صبوری میکنی!

باقی برای بعد...

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۶:۵۴
️️ نوشته شده توسط امین
شنیدید میگن توبه گرگ مرگه؟
دقیقا بامنه :/
.
.
.
بعد ازون توبه نصوح (درست نوشتم؟) که در ایام غم بار نگارش پایان نامه در سال گذشته کردم و گفتم اگه من اسم ارشدخوندن اوردم تا سر حد مرگ بزنینم، مجددا دووم نیاوردم و ارشدوزارت بهداشت اسم نوشتم :)
.
.
.
هنوزم به امتحان، کلاس، استاد زبون نفهم، و پایان_نامه (استیکر سبز) که فک میکنم قیافم میره توهم ولی خب بهتر از بیکاریه! حالا اگه دری به تخته خورد و قبول شدم یه فکری میکنم دیگه! نه؟!
.
.
.
هفته پیش تا ساعت 12/5 نیمه شب تلفنی دنبال همسر میگشتم، شب قبلش هم تا یازده و نیم، بعد توضیح نمیده و میگه قضیش مفصله تو وبلاگ مینویسم :/
منم خوووووووش خیااااااال، از پست گذاشتن منصرف شدم و تاظهرش هی میپرسیدم پس کی پست میذاری و هی وبلاگ چک میکردم :)))
این جاست که شاعر شعر عنوان رو میخونه :)
.
.
.
الانم بهش گفتم دارم میرم وبلاگ یه پست تخریبی و جنجالی علیه ات بذارم :)))  (دتاثیر انتخابات برمن )
.
.
.
از همین تریبون از مادر عزیزم و دیگر همسرانی که همیشه از کار زیاد شوهرشون ناراحت بودن و مینالیدن و من باهاشون بحث میکرم که چرا نمیذارید به کارش برسه عذر خواهی میکنم و مراتب "غلط کردم" رو به استحضارشون میرسونم :))))


۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۵
️️ نوشته شده توسط زهرا


 همونقدر که سرباز میتونی برای یه پسر سخت باشه، برای همسرش هست

و همونقدر که میتونه براش خاطره انگیز و آموزنده باشه، برای همسرش هست!

.

.

.

بلاخره بعداز یک سال و نیم سربازی همسر تموم شد. اعتراف میکنم اولین بار عشق رو در اون سه روزی که تو آموزشی رفته بودی تلو و هیچ تماسی نداشتیم و حتی مطمعن نبودم رفتی یا نه، توی  راهروهای خوابگاه و توی تماس های بی پاسخ و بوق های اشغال حس کردم...!

و بعدهم توی اون یک ماهی که ندیدمت...


.

 در کمال ناباوری خدا دستم رو توی دستت گذاشت...

.

.

سخت بود و شیرین بود و عجیب، حسی که تجربه کردم

قدم به قدم عاشقت شدم...

و درست وقتی وابسته ات شده بودم سرباز شدی تا من تازه بفهمم عشق چیه؟ صبر چیه؟ وابستگی چیه؟

.

.

و دو تا دفتر خریدیم به اندازه شصت شب تنهاییمون، تنهایی تو در پادگان و تنهایی من در خوابگاه، بی شک کتابی به نظیری اون دو نوشته نخواهد شد...

من همه ی تنهایی و عشق و علاقم رو توی کتاب ریختم

و تو همه مردونگی و دوست داشتنت تو...

.

.

عزیز دلم، خوش حالم این بخش زندگیتو در کنارت بودم و با تو لمسش کردم

بی مویی سرت رو، لباس و درجه رو شونه های پهنت رو، و زحمت هایی که برای دانشجوها کشیدی و باقیات و صالحاتی که ازت جا میذاری و ناراحتی هاتو وقتی حس میکردی نیتت کج شده یا همه تلاشتو نکردی، دیدم. و به بزرگی روح و ایمانت بیش از پیش پی بردم...

.

.

امیدوارم خدایی که جوونه عشقت رو توی دلم کاشت، خدایی که سنگ صبور بی قراری های دلم بود، خدایی که دستمو توی دستت گذاشت، توی این سربالایی آخرِ بهم رسیدن هم یاریمون کنه،

.

.

یاحق

.

.

.

*شصت شب: مربوط به دوماه دوره آموزشی در 01 نزاجا

*باقیات و صالحات: مربوط به خدمت همسر در دانشگاه به عنوان دوره سربازی


۲۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۳۷
️️ نوشته شده توسط زهرا


نهم فروردین عروسی هم اتاقیِ سابق و یکی از صیمیمی ترین دوست هام بود، بهبهان

اتفاقا عروسی دوست امین هم بود، زاهدان😁

خانواده گفتن برو ولی درکماااال تعجب امین گفت نه!

اول شبیه یه شوخی بود اما کم کم جدی شد و من هم سعی کردم درک کنم دیگه مجرد و وِل نیستم و گفتم باشه! (البته چون اولییین باری بود که امین با تصمیمم مخالفت میکرد، ترجیح دادم زیاد اصرار نکنم و خانومانه رفتار کنم مثلا :)) ). هرچی هم بهش اصرار کردم برو عروسی دوستت تا بدین وسیله خودمم برم عروسی قبول نکرد :/

ناگفته نماند هنوووووز حسرتش تو دلم هست 😀چون تنها دوستی بود که ممکن بود عروسیش دعوت شم 😳(تعدد دوست تااین حد!!)



البته جور شد و همون تاریخ مشهد بودیم و خیییلی هم خوش گذشت خداروشکر

قبل از سفر از امین پرسیدم چرا گفتی نه. گفت واقعا اولش شوخی بود و اگه اصرارتو میدونستم مخالفت نمیکردم، اما دلم نمیخواست توی ی راهی که خیر نیست بری (به خاطر سبک عروسی)...

دیدم چقد دیدش ظریفه و حواسش هست!

با شناختی که از خودم دارم مطمئنم میرفتم پشیمون میشدم و عذاب وجدانم قلمبه میزد بیرون (من هم وجدانم رابطه خیلی مستقیمی با اعصابم داره) :/

و اینکه تو دلم بمونه خیلی دردش کمتره...


بدین وسیله از همسر سپاس گذاری میکنیم که حواسش به اون دنیامونم بود :)

به قول حاجی کیخا، اگه همسر میخواید، دعا کنید خدا یدونه ازینا نصیبتون کنه ;)



* مامانم همیشه میگه هیچ وقت از دو چیز تو جمع تعریف نکنید: یکی از اخلاق شوهرتون و دیگری از شب ادراری نداشتن بچتون، چون ضایع میشید بدجوووور.


** اما من مجدد این ریسک رو کردم و حالا میریم که بزنیم به تیپ و تاپ هم :)))))))))))

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۵۷
️️ نوشته شده توسط زهرا

این مدت که نبودیم...

خب باید بگم که باهم بودیم :)

ینی برا اولین بار در این دوسال و نیم، قریب به یک ماه باهم بودیم و در سفر :)

جای همه ی دوستان بیانی هم خالی هم بود...

اولین سفر راهیان نور بود که من برای اولین بار میرفتیم و بی نهایت برام لذت بخش بود و کلللی دوست خوووب از خطه ی جنوب و جنوب شرق پیدا کردم. دوستانی که به قول نویسنده، طبیعت انقدر بهشون سخت گرفته که حسابی صبورشون کرده ..!

از بیست و چهارم اسفند تا پنجم ششم فروردین خودش قد یک ساااال طول کشید...

بعد هم سفر شیرین مشهد به همراه مامان ها که همه سختی هارو شست و با خودش برد...

گرچه تو این سفر مثل همیشه نبودم و زیارتم هم خیلی بی دل و دماغ بود اما منٍ مرده رو زنده کرد و مگه میشه آدم بره مشهد و دست خالی برگرده؟! مگه میشه؟!

.

.

.

برای همه ی دوستان وبلاگی روزهایی خوش و سفرهایی معنوی آرزومندم...

ان شاالله سال 96 برای همه پررر برکت باشد :)

۱۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۳۹
️️ نوشته شده توسط زهرا

1) افسانه های عاشقانه زیادی شنیده ایم؛ لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، ویس و رامین، شیرین و فرهاد ، و... .

نمیدونم چقدر واقعیت دارند...

ولی هیچگاه عشقِ این عُشاق نظر منو به خودش جلب نکرد...

و اما «علی و زهرا»! عاشقانه ای تماما واقعی؛ و پر از رفتارها و سخنان سراسر عاشقانه که گوی سبقت را از تمام منظومه ها و افسانه های تاریخ می رباید...

عاشقانه ای با علی و زهرا

۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۲۱
️️ نوشته شده توسط امین