روزگار دو مهندس

دست نوشته هایی از روزگار یک زوج مهندس

روزگار دو مهندس

دست نوشته هایی از روزگار یک زوج مهندس

وبلاگ "روزگار دو مهندس" دربردارنده خاطرات و نظرات یک دختر و پسر مهندس است...

تفکیک جنسیتی
ریز مکالمات
راویان
نشان‌واره
روزگار دو مهندس

1) از طریق این سایت های اینترنتی برای بار دوم یه پروژه برداشتم. بعد از انجام دادنش برای طرف که خیلی هم مودب بود و انگار پشتیبان قلم چی بود طرف غیبش زد به مدت یک ماه و نیم!!!

حالا از صد تومن فقط ده تومنش که پرداخت امن بوده بهم تعلق میگیره!


 مسئول سایت هم میگه تنها راهش اتمام پروژه و برداشتن همون ده تومن هست (گریه حضار لطفا) :'((((((



2) برای بار دوم با آقای همسر در رسیدن دو جوان به هم تلاش کردیم(البته این مورد خودشون از قبل تلاششونو کرده بودند ما فقط نقش واسطه و حالا نظرت چیه داشتیم :/ )

ایشالا اگه خیره جور بشه ماهم یه عقدی عروسی چیزی بیفتیم *__*. اون خاطره ی بد هم از ذهنمون پاک شه :))))



3) این شش ماهی که پیش خونواده هستم بعد از چهار سال، هربار برا بابام چایی یا چیزی بردم اعلام پشیمونی کرده از شوهر دادنم. آخه قبل از ازدواج و دانشگاه، فقط کله ام تو کتاب بود و بسی تنبل بودم در امور خانه داری -__- . اینه که بود و نبودم  زیاد حس نمیشد :دی

دیشب هم میگن: تا سال 97 از عروسی خبری نیست تا من بازنشسته بشم. میگیم چرا؟! میگن مامانت تنها میمونه :/ 

از همین تریبون اعلام میکنم همسر هم درجریان باشند برا سال97 به بعد برنامه ریزی کنن :)


توضیحات:

+ حرف پدر شوخی بود البته :)

۱۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۱۳
️️ نوشته شده توسط زهرا


چند شب پیش ها حال دل حسابی خراب بود و دنیا شده بود قد یه قوطی کبریت و اینجانب هیییچ فکر مثبتی پیدا نمیکردم قبل خواب که یکم آروم بگیرم و خوابم ببره

قبلنا، خیلی قبلا ترها وقتی به چنین جاهایی از زندگی میرسیدم که رویاهام بی رنگ می شدن و دست های زندگی گلومو فشار میداد، برای اینکه خوابم ببره سعی میکردم همه چیییی رو برای لحظاتی فراموش کنم و به یه چیز کاملا غیر مرتبط فکر اونم. اونم بی هیچ چون و چرایی. اون موقع ها به عروس شدن فک میکردم.به لباس عروس و شب عروسی و مهمونیش

به عنوان یه دختر هیییچ وقت هیییچ رویایی درباره عروس شدن و زندگی مشترک نداشتم و این فکر انقدر جدید و دور بود برام که حواسمو پرت کنه و خوابم ببره ...

الان که خود عروسی هم شده مسعله  هیچ چیزی پیدا نمیکردم برا منحرف کردن ذهنم تا اینکه ذهنم رفت سمت اولین ناهاری که قراره برای آقای همسر درست کنم!

واقعیتش این فکر مال من نبود و اگه صد سال دیگه هم عقد بودیم هیچ وقت به ذهنم نمیرسید تااون موقعی که باهاش مواجه بشم 😐. این فکر مال دورهمی های خوابگاه بود. وقتی با بچه هاتصمیم میگرفتیم برای پررو نشدن همسر آیندمون اولین ناهار رو یتیمچه بهش بدیم و های های میخندیدیم....!


خلاصه کلی فکر کردم و دیدم از قضا غذای مورد علاقه همسر یتیمچه هست. ولی خب قطعا بنده به گرد پای مادر شوهر عزیزمم نمیرسم در درست کردن این غذا

گرچه چندباری بالای دستشونم وایسادم و فوت و فنش رو بهم یاد دادن اما خب حریف قدری هستن و زیاد صلاح نیست در اولین حرکت رقابت رو به جاهای باریک برسونم!

اون شب که این فکر منو خوابوند

اما حالا برام مسعله شده

واقعا چی درست کنم اولین ناهار؟

نظر شوما چیه؟



۲۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۳۴
️️ نوشته شده توسط زهرا

حرف خاصصی نیست...

فقط خدا رو خیلی خیلی شاکرم بخاطر به دنیا آوردن تو!  😊


اینم هدیه مجازی امسال:

استیکر عاشقانه

استیکر دونفره! 😍

https://telegram.me/addstickers/twomohandesblog

۲۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۵
️️ نوشته شده توسط امین

بله. جانم برایتان بگوید، پارسال همین موقع ها بود که بنده شب سوار اتوبوس شدم به مقصد دانشگاه و صبح خسته و خورد رسیدم و ازونجایی که فرداش اولین امتحان پایان ترمم بود و اصلا اون درس رو نخونده بود شروع کردم به خوندن...ولی لامصب خستگی مراسم عروسی پریشب و خواب کم توی اتوبوس دیشب نمیذاشت درس بخونم و هی چشمام بسته میشد...این شدکه تصمیم گرفتم پاشم برم تو راهرو خوابگاه و راه برم و بخونم...توی پاگرد مشغول خوندن بودم که تشنم شد و رفتم بالا آب خوردم و حین پایین اومدن از پله جزوه رو گرفته بودم جلوم و میخوندم که ناگهان...!

۱۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۹
️️ نوشته شده توسط زهرا

قضیه ازونجایی شروع شد که یهویی دیدم خانومم شروع کرد به کَل کَل درباره استقلال و پرسپولیس و اینکه بنده فک نکنم با یه بُرد(استقلال) به جایی میرسیم!

و فرداش هم نصف شب بهش پیام دادم که چرا نمیخوابی؟؟؟ میگه نشستم پای نود!!!

من: 🤤🤔

(آخه ایشون تا قبل از این فقط و فقط با شرط وجود چیپس و ماست موسیر حاضر بودن کنار بنده بشینن و فوتبال ببینن!!)

و دیروز هم وایساد به دس جیغ هورا که تیممون قهرمان نیمفصل شد و از این حرفا!

...

تا اینکه بصورت اتفاقی یه نظرِ خصوصی توی وبلاگ توجهم رو جلب کرد:

" تیم شما در ورزشگاه ازادی با سه گل تیم سیاه جامگان مشهد رو برد و قهرمان نیم فصل شد" .

و من: 🤓😎

و با یه بررسی اجمالی دیدم بعـــــله!

یکی داره به خانوم تقلب میرسونه! و ایشون یکی از دوستان وبلاگی همسرجان هستن...

کامنت

۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۲
️️ نوشته شده توسط امین
👨‍

خستم

چشمام خسته‌س

خوابم میاد
گشنمه!
شام نخوردم
شام غذای مورد علاقه‌م بود
بعلاوه بریدنی!
و چند میوه خوشمزه مثه کیوی، نارنگی، پرتغال و انار!
به هیچکدوم میل پیدا نکردم...
خیلی کم اینجور امینی سراغ دارم!

۱۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۸
️️ نوشته شده توسط امین

خیلی خیلی خیلی دوس داشتم امشب پیش تو باشم؛ تا هم تو رو شاد کنم و هم خودم! اما دست بر قضا باید برم دانشگاه و برای شادی بقیه تلاش کنم!

ولی بازم خدا رو شکر که مثه پارسال شب یلدا توی پادگان نیستم!

الا ای حال تقدیم به تو...

یلدا مبارک

۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۶
️️ نوشته شده توسط امین