روزگار دو مهندس

دست نوشته هایی از روزگار یک زوج مهندس

روزگار دو مهندس

دست نوشته هایی از روزگار یک زوج مهندس

وبلاگ "روزگار دو مهندس" دربردارنده خاطرات و نظرات یک دختر و پسر مهندس است...

تفکیک جنسیتی
ریز مکالمات
  • ۱ آذر ۹۶، ۰۰:۲۵ - شاهین
    سلام
  • ۱ آذر ۹۶، ۰۰:۲۴ - Amin
    سلام
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۸:۱۰ - طراحی سایت
    عالی
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۸:۰۹ - طراحی سایت
    عالی
حرفای باحال تر
راویان
نشان‌واره
روزگار دو مهندس

۳۶ مطلب با موضوع «👩‍» ثبت شده است

👩‍

همسایه

همسایه طبقه پایینمون تمرین آواز داشت، بجز اونجاهایی که تمرن حنجره میکرد و هاهاها، هاهااهاهااهاهااه میخوند، و اونجایی که خواجه امیری میخوند و نمیشد داد زد دوباره دوباره! باهاش کنار اومده بودم :) هرچند دوسال آخر دبیرستانم بود و من کارشناسیم تموم کردم ولی بنده خدا خواننده نشد!

بعد یروز هفت صبح مامانش اومد دم خونمون که من بیماری اعصاب دارم و ال و بل و یه صداهای وحشتناکی از تو خونتون میاد جیر جیر های بلند و دارم دیونه میشم و این حرفا! که فهمیدیم صدای کشیده شدن صندلی کف آشپزخونه موقع صبحونه خوردن رو میگه :))

همسایه های طبقه پایین شهرستانمونم دوتا برادر و یه خواهر بودن که خودشون گروه کنسرت داشتن و دوتا گیتار میزدن یکی میخوند و ما بهره میبردیم :)) حیف زیاد فرصت نشد ازشون بهره ببریم:دی

اومدیم این یکی خونه، همسایه طبقه پایینمون دوتا پسربچه داره، اولی یه ضبط صوت داره که با صدای وحشتناک بلند آهنگ های گوش خراش میذاره و دومی هم تو کار طبل زدن هست و در بی موقع ترین زمان ها تمرین طبل زنیش رو انجام میده. اول دبستان هست و استادش گفته تا یه سال دیگه استاد میشه :))) حیف چند روز پیش ازینجا رفتن اگرنه وقتی استاد میشد باید از ما و اعصاب و حوصلمون برای رسیدنش به هدف تشکر میکرد!


همسایه های جدید هنووووووووز آوازی از خودشون بیرون ندادن ببینم هنرشون چه جوریاست :)))
۱۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۱:۴۷
️️ نوشته شده توسط زهرا

یه اکیپ بودیم، سه نفره، اگه بخوام اسم بذارم باید بگم اکیپ مثبتتتتت ترین دخترای دانشگاه (اَه حالم بد شد :دی) ، به ترتیب رتبه های سه، چهار و پنج کلاس، جزوه بده ها، جزوه بنویس ها، غیبت نکن ترین ها و...


اغلب تحقیق هارو اساتید دو نفره میدادن، این بود که نوبتی یکی از گروه جدا میشد و با کس دیگه ای هم گروه میشد! برای درس فیزیک پزشکی نوبت من بود که جدا بشم، با یکی دیگه از رفقام هم گروه شدم و موضوع تحقیقمون شد " تاثیر امواج موبایل بر مغز ".

توی تحقیقمون به این نتیجه رسیدیم که گرچه امواج موبایل آسیب رسان هستند اما اثباتی بر اینکه باعث تومر مغز یا چیزی شبیه اون بشن نیست...،

و این امواج فقط موقع صحبت کردن با تلفن باعث آسیب هستند و تاثیراتی در ناباروری و افسردگی در آزمایش هایی که روی موش ها انجام شده، بدست اومده...


الان که هم گروهیم به علت تومور مغزی تو بیمارستان بستری هست، فکر میکنم، کاش عمیق تر تحقیق کرده بودیم...!

لطفا، لطفا، لطفا، گوشی های موبایلتون رو توی اتاقی که میخوابید نذارید! دستگاه وای فای رو هرچه بیشتر خاموش نگه دارید و از دیتا کمتر و کمتر استفاده کنید، امواج دیتا رو میتونید از داغون شدن بالای گوشیتون، موقع استفاده طولان مدت، حس کنید!


# توی این شب ها و روزهای مبارک، تو لحظه های سحر و افطار، توی هرلحظه ای که دلتون شکست، همه مریض ها و هم چنین رفیقمو از دعای خیرتون بهرمند کنید...

# امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو...

۱۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۹
️️ نوشته شده توسط زهرا


ده دوازده ساله ام بود، با دایی کوچیکه که چهارسالی ازم بزرگتر بود تصمیم گرفتیم یه حرکتی بکنیم و یه تنوعی ایجاد کنیم 😀

تنها سوژه دم دستمون سه تا پسر بچه ( پسردایی، پسرخاله و داداشم) شش هفت ساله عشق قدرت و بزن بزن و کاراته و فن و اینجور چیزا بودن، ماهم دیدیم چه لذتی بالاتر از سرکار گذاشتن این سه تا؟!

یه معجون قدرت درست کردیم 💪 و ادعاکردیم دوتا دایی بزرگترها که قهرمان و مربی کاراته هستن ازین معجون میخورن و دایی کوچیکه که دنباله رو اوناست و یجورایی الگوی پسرها هم بود هم الکی ادای خوردن درآورد و پسرها حسابی تحریک شدن ازین معجون بچشن! 

منم بعنوان آتیش بیار معرکه هی تاکید میکردم معجون بدمزه اس و فقط اونایی که خیلی قوی باشن میتونن ازش بخورند! 😌

این شد که پسرها برای روکم کنی همدیگه و اثبات کُری خونی هاشونم که شده بود حاضر شدن از معجون بچشن 😉

اینکه معجون چی بود؟ باید بگم شربت فلفل قرمزززز 😁

و اینکه قیافشون چه جوری شد؟؟ نمیتونم بگم چون داداش کوچیکه زد زیر گریه و مامان حسااابی دعوامون کرد 😉

پسردایی هم کل طول حال و پذیرایی رو دویید و خودشو به شیر آب رسوند 😁

یادش بخیر چقدر قایمکی خندیدیم!

حتما همه تو بچگی ازین آتیشا سوزوندن!

منکه یه بچه خیییلی مثبت بودم در کنار خییییلی منفی بودن دایی کوچیکه ازین کارا میکردم! شما چی؟ چیکارا میکردید؟


۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۵
️️ نوشته شده توسط زهرا
شنیدید میگن توبه گرگ مرگه؟
دقیقا بامنه :/
.
.
.
بعد ازون توبه نصوح (درست نوشتم؟) که در ایام غم بار نگارش پایان نامه در سال گذشته کردم و گفتم اگه من اسم ارشدخوندن اوردم تا سر حد مرگ بزنینم، مجددا دووم نیاوردم و ارشدوزارت بهداشت اسم نوشتم :)
.
.
.
هنوزم به امتحان، کلاس، استاد زبون نفهم، و پایان_نامه (استیکر سبز) که فک میکنم قیافم میره توهم ولی خب بهتر از بیکاریه! حالا اگه دری به تخته خورد و قبول شدم یه فکری میکنم دیگه! نه؟!
.
.
.
هفته پیش تا ساعت 12/5 نیمه شب تلفنی دنبال همسر میگشتم، شب قبلش هم تا یازده و نیم، بعد توضیح نمیده و میگه قضیش مفصله تو وبلاگ مینویسم :/
منم خوووووووش خیااااااال، از پست گذاشتن منصرف شدم و تاظهرش هی میپرسیدم پس کی پست میذاری و هی وبلاگ چک میکردم :)))
این جاست که شاعر شعر عنوان رو میخونه :)
.
.
.
الانم بهش گفتم دارم میرم وبلاگ یه پست تخریبی و جنجالی علیه ات بذارم :)))  (دتاثیر انتخابات برمن )
.
.
.
از همین تریبون از مادر عزیزم و دیگر همسرانی که همیشه از کار زیاد شوهرشون ناراحت بودن و مینالیدن و من باهاشون بحث میکرم که چرا نمیذارید به کارش برسه عذر خواهی میکنم و مراتب "غلط کردم" رو به استحضارشون میرسونم :))))


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۵
️️ نوشته شده توسط زهرا


 همونقدر که سرباز میتونی برای یه پسر سخت باشه، برای همسرش هست

و همونقدر که میتونه براش خاطره انگیز و آموزنده باشه، برای همسرش هست!

.

.

.

بلاخره بعداز یک سال و نیم سربازی همسر تموم شد. اعتراف میکنم اولین بار عشق رو در اون سه روزی که تو آموزشی رفته بودی تلو و هیچ تماسی نداشتیم و حتی مطمعن نبودم رفتی یا نه، توی  راهروهای خوابگاه و توی تماس های بی پاسخ و بوق های اشغال حس کردم...!

و بعدهم توی اون یک ماهی که ندیدمت...


.

 در کمال ناباوری خدا دستم رو توی دستت گذاشت...

.

.

سخت بود و شیرین بود و عجیب، حسی که تجربه کردم

قدم به قدم عاشقت شدم...

و درست وقتی وابسته ات شده بودم سرباز شدی تا من تازه بفهمم عشق چیه؟ صبر چیه؟ وابستگی چیه؟

.

.

و دو تا دفتر خریدیم به اندازه شصت شب تنهاییمون، تنهایی تو در پادگان و تنهایی من در خوابگاه، بی شک کتابی به نظیری اون دو نوشته نخواهد شد...

من همه ی تنهایی و عشق و علاقم رو توی کتاب ریختم

و تو همه مردونگی و دوست داشتنت تو...

.

.

عزیز دلم، خوش حالم این بخش زندگیتو در کنارت بودم و با تو لمسش کردم

بی مویی سرت رو، لباس و درجه رو شونه های پهنت رو، و زحمت هایی که برای دانشجوها کشیدی و باقیات و صالحاتی که ازت جا میذاری و ناراحتی هاتو وقتی حس میکردی نیتت کج شده یا همه تلاشتو نکردی، دیدم. و به بزرگی روح و ایمانت بیش از پیش پی بردم...

.

.

امیدوارم خدایی که جوونه عشقت رو توی دلم کاشت، خدایی که سنگ صبور بی قراری های دلم بود، خدایی که دستمو توی دستت گذاشت، توی این سربالایی آخرِ بهم رسیدن هم یاریمون کنه،

.

.

یاحق

.

.

.

*شصت شب: مربوط به دوماه دوره آموزشی در 01 نزاجا

*باقیات و صالحات: مربوط به خدمت همسر در دانشگاه به عنوان دوره سربازی


۲۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۳۷
️️ نوشته شده توسط زهرا


نهم فروردین عروسی هم اتاقیِ سابق و یکی از صیمیمی ترین دوست هام بود، بهبهان

اتفاقا عروسی دوست امین هم بود، زاهدان😁

خانواده گفتن برو ولی درکماااال تعجب امین گفت نه!

اول شبیه یه شوخی بود اما کم کم جدی شد و من هم سعی کردم درک کنم دیگه مجرد و وِل نیستم و گفتم باشه! (البته چون اولییین باری بود که امین با تصمیمم مخالفت میکرد، ترجیح دادم زیاد اصرار نکنم و خانومانه رفتار کنم مثلا :)) ). هرچی هم بهش اصرار کردم برو عروسی دوستت تا بدین وسیله خودمم برم عروسی قبول نکرد :/

ناگفته نماند هنوووووز حسرتش تو دلم هست 😀چون تنها دوستی بود که ممکن بود عروسیش دعوت شم 😳(تعدد دوست تااین حد!!)



البته جور شد و همون تاریخ مشهد بودیم و خیییلی هم خوش گذشت خداروشکر

قبل از سفر از امین پرسیدم چرا گفتی نه. گفت واقعا اولش شوخی بود و اگه اصرارتو میدونستم مخالفت نمیکردم، اما دلم نمیخواست توی ی راهی که خیر نیست بری (به خاطر سبک عروسی)...

دیدم چقد دیدش ظریفه و حواسش هست!

با شناختی که از خودم دارم مطمئنم میرفتم پشیمون میشدم و عذاب وجدانم قلمبه میزد بیرون (من هم وجدانم رابطه خیلی مستقیمی با اعصابم داره) :/

و اینکه تو دلم بمونه خیلی دردش کمتره...


بدین وسیله از همسر سپاس گذاری میکنیم که حواسش به اون دنیامونم بود :)

به قول حاجی کیخا، اگه همسر میخواید، دعا کنید خدا یدونه ازینا نصیبتون کنه ;)



* مامانم همیشه میگه هیچ وقت از دو چیز تو جمع تعریف نکنید: یکی از اخلاق شوهرتون و دیگری از شب ادراری نداشتن بچتون، چون ضایع میشید بدجوووور.


** اما من مجدد این ریسک رو کردم و حالا میریم که بزنیم به تیپ و تاپ هم :)))))))))))

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۵۷
️️ نوشته شده توسط زهرا

این مدت که نبودیم...

خب باید بگم که باهم بودیم :)

ینی برا اولین بار در این دوسال و نیم، قریب به یک ماه باهم بودیم و در سفر :)

جای همه ی دوستان بیانی هم خالی هم بود...

اولین سفر راهیان نور بود که من برای اولین بار میرفتیم و بی نهایت برام لذت بخش بود و کلللی دوست خوووب از خطه ی جنوب و جنوب شرق پیدا کردم. دوستانی که به قول نویسنده، طبیعت انقدر بهشون سخت گرفته که حسابی صبورشون کرده ..!

از بیست و چهارم اسفند تا پنجم ششم فروردین خودش قد یک ساااال طول کشید...

بعد هم سفر شیرین مشهد به همراه مامان ها که همه سختی هارو شست و با خودش برد...

گرچه تو این سفر مثل همیشه نبودم و زیارتم هم خیلی بی دل و دماغ بود اما منٍ مرده رو زنده کرد و مگه میشه آدم بره مشهد و دست خالی برگرده؟! مگه میشه؟!

.

.

.

برای همه ی دوستان وبلاگی روزهایی خوش و سفرهایی معنوی آرزومندم...

ان شاالله سال 96 برای همه پررر برکت باشد :)

۱۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۳۹
️️ نوشته شده توسط زهرا

1) از طریق این سایت های اینترنتی برای بار دوم یه پروژه برداشتم. بعد از انجام دادنش برای طرف که خیلی هم مودب بود و انگار پشتیبان قلم چی بود طرف غیبش زد به مدت یک ماه و نیم!!!

حالا از صد تومن فقط ده تومنش که پرداخت امن بوده بهم تعلق میگیره!


 مسئول سایت هم میگه تنها راهش اتمام پروژه و برداشتن همون ده تومن هست (گریه حضار لطفا) :'((((((



2) برای بار دوم با آقای همسر در رسیدن دو جوان به هم تلاش کردیم(البته این مورد خودشون از قبل تلاششونو کرده بودند ما فقط نقش واسطه و حالا نظرت چیه داشتیم :/ )

ایشالا اگه خیره جور بشه ماهم یه عقدی عروسی چیزی بیفتیم *__*. اون خاطره ی بد هم از ذهنمون پاک شه :))))



3) این شش ماهی که پیش خونواده هستم بعد از چهار سال، هربار برا بابام چایی یا چیزی بردم اعلام پشیمونی کرده از شوهر دادنم. آخه قبل از ازدواج و دانشگاه، فقط کله ام تو کتاب بود و بسی تنبل بودم در امور خانه داری -__- . اینه که بود و نبودم  زیاد حس نمیشد :دی

دیشب هم میگن: تا سال 97 از عروسی خبری نیست تا من بازنشسته بشم. میگیم چرا؟! میگن مامانت تنها میمونه :/ 

از همین تریبون اعلام میکنم همسر هم درجریان باشند برا سال97 به بعد برنامه ریزی کنن :)


توضیحات:

+ حرف پدر شوخی بود البته :)

۲۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۱۳
️️ نوشته شده توسط زهرا


چند شب پیش ها حال دل حسابی خراب بود و دنیا شده بود قد یه قوطی کبریت و اینجانب هیییچ فکر مثبتی پیدا نمیکردم قبل خواب که یکم آروم بگیرم و خوابم ببره

قبلنا، خیلی قبلا ترها وقتی به چنین جاهایی از زندگی میرسیدم که رویاهام بی رنگ می شدن و دست های زندگی گلومو فشار میداد، برای اینکه خوابم ببره سعی میکردم همه چیییی رو برای لحظاتی فراموش کنم و به یه چیز کاملا غیر مرتبط فکر اونم. اونم بی هیچ چون و چرایی. اون موقع ها به عروس شدن فک میکردم.به لباس عروس و شب عروسی و مهمونیش

به عنوان یه دختر هیییچ وقت هیییچ رویایی درباره عروس شدن و زندگی مشترک نداشتم و این فکر انقدر جدید و دور بود برام که حواسمو پرت کنه و خوابم ببره ...

الان که خود عروسی هم شده مسعله  هیچ چیزی پیدا نمیکردم برا منحرف کردن ذهنم تا اینکه ذهنم رفت سمت اولین ناهاری که قراره برای آقای همسر درست کنم!

واقعیتش این فکر مال من نبود و اگه صد سال دیگه هم عقد بودیم هیچ وقت به ذهنم نمیرسید تااون موقعی که باهاش مواجه بشم 😐. این فکر مال دورهمی های خوابگاه بود. وقتی با بچه هاتصمیم میگرفتیم برای پررو نشدن همسر آیندمون اولین ناهار رو یتیمچه بهش بدیم و های های میخندیدیم....!


خلاصه کلی فکر کردم و دیدم از قضا غذای مورد علاقه همسر یتیمچه هست. ولی خب قطعا بنده به گرد پای مادر شوهر عزیزمم نمیرسم در درست کردن این غذا

گرچه چندباری بالای دستشونم وایسادم و فوت و فنش رو بهم یاد دادن اما خب حریف قدری هستن و زیاد صلاح نیست در اولین حرکت رقابت رو به جاهای باریک برسونم!

اون شب که این فکر منو خوابوند

اما حالا برام مسعله شده

واقعا چی درست کنم اولین ناهار؟

نظر شوما چیه؟



۲۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۳۴
️️ نوشته شده توسط زهرا

بله. جانم برایتان بگوید، پارسال همین موقع ها بود که بنده شب سوار اتوبوس شدم به مقصد دانشگاه و صبح خسته و خورد رسیدم و ازونجایی که فرداش اولین امتحان پایان ترمم بود و اصلا اون درس رو نخونده بود شروع کردم به خوندن...ولی لامصب خستگی مراسم عروسی پریشب و خواب کم توی اتوبوس دیشب نمیذاشت درس بخونم و هی چشمام بسته میشد...این شدکه تصمیم گرفتم پاشم برم تو راهرو خوابگاه و راه برم و بخونم...توی پاگرد مشغول خوندن بودم که تشنم شد و رفتم بالا آب خوردم و حین پایین اومدن از پله جزوه رو گرفته بودم جلوم و میخوندم که ناگهان...!

۱۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۹
️️ نوشته شده توسط زهرا