روزگار دو مهندس

دست نوشته هایی از روزگار یک زوج مهندس

روزگار دو مهندس

دست نوشته هایی از روزگار یک زوج مهندس

وبلاگ "روزگار دو مهندس" دربردارنده خاطرات و نظرات یک دختر و پسر مهندس است...

تفکیک جنسیتی
ریز مکالمات
راویان
نشان‌واره
روزگار دو مهندس
👨‍

چیکار کنم؟ حراست یا دخالت؟!

يكشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۸ ق.ظ

عشق در یک نگاه!

...دیدم یکی از همکارای خانم داره یکی رو پشت تلفن تهدید میکنه که به حراست تحویلش میده! خلاصه بعد که پرسیدیم قضیه چیه گفت که یه پسره سیریش شده که فلان دختر دانشجو رو میخاد! دختره و باباش گفتن نه؛ اما طرف، ول‌کن نیس...

عشق در یک نگاه
ماجرا: ایشون اهل یکی از استان‌های مرزنشین(عمدتا اقلیتِ مذهبی) هست که (متأسفانه)مردم ذهنیت بدی نسبت بهشون دارن. برای درمان میاد شهر ما و توی بیمارستان، یه دختر رو میبینه و با یه نگاه عاشق میشه!! دنبالش راه میفته تا اینکه به دانشگاه میرسه...
آمارشو درمیاره و به این فکر میفته که از طرف ما، موضوع رو به دختر و خانواده‌ش منتقل کنیم. دختره هم دانشجوی ترم اولی هس که از یه شهر دیگه اومده اینجا.
همکار ما موضوع رو منتقل میکنه اما بابای دخترخانم به جد، مخالفت میکنه.
اما پسره میگه من کوتاه نمیام!
ماجرا گذشت و تا اینکه یه روز از روزای ماه رمضان، یه پسره وارد دفتر شد و این همکار ما، مثه مجسمه شد و کاملا جا خورد.
به من اشاره کرد که ایشون همون پسر مزبور هست! و منم با اشاره بهش گفتم نترسه و بره باهاش صحبت کنه...
بعد از یه دقه دیدم یهو صدای من زد و گفت بیا. و منو بهش معرفی کرد که باهاش صحبت کنم.
و ضمنا بهم اشاره کرد که میخاد زنگ بزنه حراست!!!
گفتم نه بابا! حراست چیه! طرف به ما پناه آورده! خودم باهاش صحبت میکنم...
اول یکم باهاش خوش و بش کردم که فضای تهدید و عصبانیتش کم شه؛ و بعد حدود نیم ساعت فک زدم!
یجورایی بهش حق دادم؛ می‌گفت خانواده‌ِ دختره اول منو ببینن و بعد بگن نه! اما خب به اونا هم میشد حق داد؛ دخترشون توی ماه های اول دانشگاه توی یک شهر غریب، خواستگاری پیدا میکنه از یه شهر مرزنشین اقلیت.
- خلاصه کللی تو گوش پسره خوندم که انقد نگو فقط این دختره! بسپارش به خدا؛ اگه قسمتت باشه حتما درست میشه.
- بهم گفت خب منم باید تلاش کنم!
- گفتم باشه! من یبار دیگه باهاشون صحبت میکنم ببینم راضی میشن یا نه. تو هم همین الان به خدا بگو اگه این دختره قسمتت هس، یه جرقه مثبتی توی تماس ما رخ بده.
- قبول کرد...
یک ساعتی بعد با دختره تماس گرفتیم... دختره گفت اصلا من به فکر ازدواج نیستم و به هیچ وجه نمیخام بهش فکر کنم. خواستیم به باباش بگیم. گفتیم نکنه اگه یبار دیگه موضوع رو مطرح کنیم، باباش نگران این وضعیت بشه و شاید حتی ادامه تحصیلات این دخترخانوم تحت الشعاع قرار بگیره. قید تماس دوباره با باباش رو زدیم و طبق نظر دخترخانم، به خواستگار گفتیم نه؛ والسلام!
انتظار داشتم کوتاه بیاد... اما اونم گفت: من فقط همینو میخوام؛ والسلام!
الان دیگه واقعا نمیدونم باید چیکار کنم...
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۱۳
️ نوشته شده توسط امین

عشق در یک نگاه

مشاوره ازدواج

نظرات  (۱۸)

:)))))))))))
خوبه که
عشق چه کارا نمیکنه اصن
واقعا!
۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۱:۱۱ علیرضا امیدیان نسب
اممممم
منم جای شما بودم نمیدونستم باید چیکار کنم
:(
این وسط بیچاره دختره...😢
به نظرمن تاجایی که میشه نگذارید دیگه ادامه بده...دیگه ادامه این روند مزاحمته نه خاستگاری...
درضمن خیلی خوب کاری کردید دیگه به بابای دختره نگفتید...😶
((: معجزه عشقه
بله...
عاشق شده
نمی فهمه چیکار کنه
دست خودش نیس
بهش حق میدم
دل خواسته و بهش نمیدن
دعا میکنم خدا دلش رو آروم کنه و بتونه از فکر دختره بیاد بیرون
:(((((((
آره ایشالا که سر عقل بیاد!
آخییییییییی عاشق شده خو
:)
یه چیزی بیشتر از عاشق!مجنون شده اصن
شایدم از ایناس که کلا نه بهشون برمیخوره و میگن الاو بلا باید حرف حرف من باشه

ان شالله هر چی صلاح جفتشونه
آره ظاهرا...
البته من به شوخی بهش گفتم مثه اینکه فیلم زیاد نگاه میکنی!
۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۷ ادریس ساتیاری
ایشالا خیر صلاحشون
ایشالا...
وقتی دختره نمیخوادش اصرارش چیه؟!این دیگه خودخواهی اون پسرست
چه عرض کنم والا...
بنظرمن به حراست بگید...عشق در یک نگاه بدون شناخت کامل آخه؟!
وقتی دختره قاطعانه گفته حتی نمیخوام بهش فکر کنم یعنی تمومه..اگه نگرانی خانواده دختره هم باعث شه دختره از تحصیلی اهداف وچیزی که براش زحمتکشیده بمونه هم ظلمه..

البته در آخر تلفنی به من گفت که رفته شهر دختره تحقیق کرده!!!
که تقریبا مطمئنم بلوف بود...
ایشالا که کار به اونجاها نرسه...
بالاخره اسم نی نی خوشمل چی شد؟
انتهای پست اضافه کردم.
محمد پارسا 😊
الهیـــ بنده خداا
احتمالا یه عشق داغ و زود گذره
همه پستاتونو خوندم خوشبخت باشید ایشالا قلم شیرینی دارید هر دو
باعث افتخاره هیلا جون
خیلی ممنون که وقت گذاشتی...
کلی روحیه گرفتم :)))))))
موفق باشی
جوانی که تو علاقه اش صادق باشه حتما گذر زمان به خوبی این موضوع را اثبات می کند. 
عاشق شده خوب دوسش داره بید دانشجوها باهم میرفتن براش خواستگاری
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۹ آقاگل ‌‌‌‌
:)))
من یک سوال جدای از پست دارم. شما مهندسین بعد تو بیمارستان کار می کنید چرا؟ چطوریاست؟ 
.
فکر میکنم بهترین کار ممکن رو شما انجام دادی. اینکه به پدر دختر خانم حرفی نزدید. چون ممکن بود مشکل های زیادی برای اون خانم پیش بیاره.

سلام. توی بیمارستان نه؛ توی دانشگاه و بصورت موقت.
ممنون از نظراتتون...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی